English
 
 

 

     
 

از آسمان به زمین
محمدرضا طهماسب پور

چند نما در ذهن من از سال­های دور؛

سالها پیش در زمان دانشجویی، دوستی داشتم اهل اندیشه و مطالعه که در رشته نمایش تحصیل می­کرد. در یکی از شب­های دراز گفت وگو، حرفی زد که تا سالیان سال در ذهنم مانده است. مي­گفت اگر امکانی بود که با آن می­شد سقف خانه­ها را برداشت و درون خانه­های مردم را نگاه کرد، داستانهای بسیاری آشکار می­شد. داستانهای زندگی آدمیان و کردار آنان. به گونه­ای داستانهای بی نقاب و بی تظاهر که تنها در چهاردیواری خانه­ها رخ می­دهد. این حرف در آن سال­ها، تأثیرعجیبی بر من گذاشت. از میان آن می­شد هزاران هزار حکایت درآورد، از صافی هنر عبور داد و همچون آینه­ای آن حکایت­ها را بازتاباند.

چند سال بعد به لطف دوستی دیگر، نسخه اصلی فیلم "بهشت بر فراز برلین"، ساخته وَندِرس را دیدم. ماجرای فیلم به این ترتیب بود که دو فرشته به نام‌های دامیل و کاسیل از آسمان برلین هبوط می‌کنند تا راز آدمیان را دریابند. دامیل، به دنیای آدمیان دل می‌بندد و عاشق می‌شود. او می‌ماند و انسان می‌شود و کاسیل همچنان فرشته باقی می­ماند. فیلم، سراسر اشاره و معنا بود و بیننده‌ را وا می‌داشت تا به گونه­ای جدی‌تر به زیبایی‌های پیش پا افتاده در زندگی روزمره بنگرد. از آسمان به زمین. این از نو نگریستن و جور دیگر دیدن، از مؤثرترین حالت­هایی است که بیننده از آن تأثیر می­پذیرد. دامیل در صحنه­های پایانی فیلم می‌گوید: من حالا چیزی را می‌دانم که هیچ فرشته‌ای نمی‌داند و آخرین دیالوگ فیلم اینچنین است: ما حرکت را آغاز کردیم.